حسن حسن زاده آملى
14
هزار و يك كلمه (فارسى)
« الحق أنّ الحركة تجدّد الأمر لا الأمر المتجدّد ، كما أنّ السكون قرار الشيء لا الشيء القارّ » ( اسفار ، فصل 22 ، مسلك 3 ، ج 1 ، ط 1 ، ص 225 ، س 34 ) . نفس خروج الشيء من القوة الى الفعل لا ما به يخرج الشيء منها اليه » ( رساله حدوث ، ط 1 ، ص 28 ) . يعنى در حقيقت ، حركت تجدّد وجود و اشتداد و استكمال آنست . و ان شئت قلت : حركت جوهرى حركتى استكمالى بطور ايس فوق ايس و لبس فوق لبس است . حركت در جايى متصور است كه شيء بالفعل واجد صورتى باشد و فاقد صورت ديگر كه بالقوة از حركت به فعليت مىرسد زيرا كه اگر هر دو صورت فعليت داشته باشند حركت معقول نيست . و به تعبير رائج روز ، هرگاه « تز » ( These ) و « آنتى تز ( Antithese ) بالفعل موجود باشند ، « سنتز » ( Synthese ) بالفعل موجود نخواهد بود ، بلكه سنتز براى تز و آنتى تز بالقوه از حركت حاصل مىشود . به بيان روشنتر حركت و تغير بدين معنى نيست كه شىء مطلقا معدوم مىگردد و سپس وجودى جديد پيدا مىكند ؛ زيرا كه اين معنى تكامل نيست و حركت تكامل است ، و معنى تكامل اين است كه شىء از مرحله نقصان به كمال رسد . در حركت جوهرى تكامل وجود طبيعى است كه در هر آن طبيعت جوهر در تغيّر و تجدّد است و در عين حال شخصيّت آن محفوظ است و حركت او استكمالى است ، و فعل طبيعت بالذات جز خير و صلاح نيست ( فصل سوم از فن ششم جواهر و اعراض اسفار ، ط 1 ، ج 2 ، ص 182 : « فصل في أن فعل الطبيعة بالذات سواء كانت كلية أو جزئية ليس إلا الخير و الصلاح لا النشر و الفساد . . . » . در اين مقام نقل دو كلمه از هزار و يك كلمه ما بسيار مناسب است ؛ زيرا كلمه نخستين حاوى يك برهان بر حركت جوهرى است ، و هم بيانگر است كه اين حركت تكاملى است ؛ و كلمه دوم ناظر به ثمره حركت است . اما كلمه نخستين : كلمهء 51 :